من از این گربه های لاغر بیمار می ترسم
من از این موشهای خفته در انبار می ترسم
من از این سایه های روشن و تاریک افراها
که افتاده ست چون بختک بر این دیوار می ترسم
من از داروغه و قاضی و شیخ و مفتی و زاهد
من از این گزمگان روز و شب بیدار می ترسم
خرابم ؛ عاشقم ؛ دیوانه ام ؛ شوریده ام ؛ مستم
ولی از گفتنش با یار افسونکار می ترسم
نه با پروانه ام عهدی و نه با سوسنم مهری است
من از جنبیدن یک سبزه در گلزار می ترسم
برو ای نازنین در کار دل آشوب کمتر کن
که از این عشوه و این ناز و این اطوار می ترسم
فلک هر ساعتم مکری برون از آستین کرده
خدا را من از این گردون کج رفتار می ترسم
سخن بسیار دارم لیک می دانی که همچون تو
از آویزان شدن بر چوبه این دار می ترسم
بیا "پروا" خط گفتار دیگرگون بکن ؛ آری
کز این آتش که سوزد دفتر و طومار می ترسم
پروا/اردیبهشت93
این غزل را با صدای من بشنوید
برچسب:
نویسنده: پروا
تاريخ: شنبه
13 ساعت: :