با من بگو حکایت این زنده گی که چیست ما را دلی خوش و لب خندان چرا که نیست؟ شخصی غریق بحر بلا و ستم شده است شخصی به تخت محنت و غم از چه بستریست تفضیل زنده گانی ما اندر ین جهان گویی حکایت قفس و رنج بردگیست کار جهان و خلق جهان جمله در هم است این فتنه ها به عالم ما از گناه کیست پژمرده می کند ز چه آنکس که آفرید گلهای نسترن که تماشای زنده گیست با کس مگو که قسمت ابنای آدمی پیمانه ای شکسته و خمخانه ای تهیست دنیا اگر به قاعده می گردد از چه رو هر گوشه ای که می نگرم فتنه و کژیست فانوس می کشیم و شب از شب سیاه تر آری علاج کار جهان مهر خاوریست دل خوش به حور و قصر و سرای دگر مباش از دولتی دگر چو نشانی نبود و نیست "پروا" خموش باش که شیخ و فقیه شهر خونت مباح کرده که جرم تو کافریست