مرا شب ز اندازه بگذشته بود مرا بخت گویی که بر گشته بود دلم در به زندان بیداد بود مرا دیو بد اختری شاد بود روانم چو گنداب گندیده بود درونم چو مرداب پوسیده بود به ناگه چو خورشید بر سوختی شب دیر پاییده در سوختی رخت همچو خورشید از نور بود وجودت سرابی که بس دور بود ز چشمت به جان آتشی در گرفت که بنیاد تنهایی ام در گرفت چو لب بر لبم ناگهان دوختی به جانم بسی آتش افروختی ز گنداب هستی برون خاستم تن و جان آلوده پیراستم دو دستت چنان ریسمانی بلند مرا برد تا آسمانی بلند در آغوشت از خویش بر خاستم روان را به دیدارت آراستم مگس بودم از عشق عنقا شدم گذشتم از اینجا و آنجا شدم در اندام تو آتش ودود بود همه بودها با تو نابود بود فروغ نگاهت اهورایی است صدایت مگر بانگ عیسایی است نفس بی تو انگار آلوده است جهان بی تو انگار بیهوده است تو سر چشمه عشق زاینده ای تو چون عشق در عشق پاینده ای مرا جز تو هرگز خدایی نبود خدا از تو نقش جدایی نبود پرستیدنت روح پالا یش است بری گشتن از عیب و آلا یش است سخن در صفات تو بسیار گشت قلم در هوای تو بیمار گشت ز دیدار تو سیر خواهم نشد در آغوش تو پیر خواهم نشد