یار چه شد کار چه شد دولت بیدار چه شد دست من و زلف تو و بخت فسونکار چه شد بی تو سیه پوش شدم خسته و خاموش شدم چشم من و روی تو و وعده دیدار چه شد زهد فروشی نکنم بی تو خموشی نکنم زهد برو حرف بیا گوش شنیدار چه شد عشق تو ما را به فلک برد و بینداخت دگر از سرم افتاد کله ترک کله دار چه شد راه خطرناک و سیه قافله گردید تبه همسفران همسفران ماه پدیدار چه شد نقطه پرگار تویی دایره عشق منم گردش بیهوده نگر نقطه پرگار چه شد باد خزان باغ مرا سوخته و من نگران سایه گه بید کجا عطر سپیدار چه شد گفت زلیخای توام یوسف بازار منی رفت و نیامد خبرش شوق خریدار چه شد خنده زیبای تو کو روی دلآرای تو کو عاشق رسوای تو کو یار وفادار چه شد بس کنم این شعر وسخن گر ندهی گوش به من حاصل ما غیر غمت زین همه گفتار چه شد