به جستجویت ؛ زدم بسی در ؛ نیامد آواز خوش به گوشم
دگر نشینم به گوشه ای من ؛ به جستجویت دگر نکوشم
متاع عشق ترا اگر من ؛ به جان و دل بس گران خریدم
به سکه ای هر کسی پسندد ؛ قسم به زلفت که می فروشم
گذشتم از خیر یار و اینک ؛ بریده ام رشته محبت
کنون به صحرا انیس مرغم ؛ رفیق و هم صحبت وحوشم
بود اگرمجلسی و جامی ؛ علاج کار جهان نمایم
چنان بنوشم که صبح صادق ؛ به در برندم کسان بدوشم
منم که همچون پلنگ زخمی ؛ به هر که جنبیده حمله ارم
منم که چون نی پر از فغانم ؛ منم که رعدی پر از خروشم
چه خوش بود گر که ناگهانم ؛ برآید از پشت پرده جانم
چه مایه دارد اگر که بادی ؛ کند چو شمعی دگر خموشم
نه طاقتی تا که بار خود را ؛ چو قاطری برکشم به مقصد
نه جراتی تا شراب زهری ؛ به جام دستان خود بنوشم
نه سر پنهان مرا عیان شد ؛ نه دست من با تو در میان شد
به حال خود اینکم رها کن ؛ که چشم خود از جهان بپوشم
حدیث دیوانه گی ز "پروا" ؛ شنیدم و عزم آن نمودم
که جز به مستی سخن نگویم ؛ که جز به عشرت دگر نکوشم
برچسب:
نویسنده: پروا