در انتهای خیابان میدانی ست آنجا نوشته اند:"عبور ممنوع" اما تو می گذری
"تنها چشمت به گزمه گان خیابان باشد"
وقتی که رد شدی گلدان یاسمنی پیداست مردی نشسته ؛ "روزنامه به دست" ؛ نوشابه می خورد چیزی از او نپرس در سمت چپ آنجا که دسته های کلاغان مرثیه می خوانند آهنگ تار می شنوی همراه با صدای سیاوش
لختی بایست آهنگ قلب و قدمهایت را میزان کن آنگاه وقتی صدای اذان برخاست آنجا در روبروت تندیس هول و خیس مرا در پشت پنجره ای خواهی دید