پست و بلند می آمدی
"شب از دهان آفتاب نفس می کشید"
چشمانت آنگونه آینه بود
که صیحه کشان
وهن بودن خود را ؛ "گله گله" ؛ از برابر تو می گریختیم
از هر سو که خیره شدیم
هیچمان راه گریز نبود
پس چاره را
قاضیان به منبر قضاوت رفتند
شلاقی بر گرده تو فرود آمد
و آینه ها
به نیزه گزمه گان
در خون نشست
پروا-تیر75
برچسب:
نویسنده: پروا