در این خیال عبث عمر خویش کردم طی
زمان عشرت من می نخورده طی گردید
بهار عاشقی ام رفت و گشت موسم دی
همیشه در تک و پو بوده ام در این میدان
چو اشتری که کنندش به سنگ ؛ مردم پی
سخن اگر همه از حسرت و فغان گفتم
عجب مدار که آواز خوش ندارد نی
نه دیگرم سر و سری است با لبش در جمع
نه دیگرم شکند دل ز بی وفایی وی
چه غم خورم چو نشانی ز ما نخواهد ماند
کجاست خیمه لیلا و ملک کاوس کی
چه فرق می کند آیا که مام پیر فلک
مرا را بزاده به تبریز یا به جانب ری
بنوش باده نگارا و هر چه بادا باد
که این جهان نکند عهد خویش با کس طی
پروا-دی ماه 1392
برچسب:
نویسنده: پروا