بده ساقی به من جامی که من از اصل افتادم
بده آن می که آتش گیرد از آن خرمن یادم
بخواهم کرد زایل عقل دور اندیش باطل را
که هرگز این چنین در دام صیادی نیفتادم
من از خصم گرانجان شکوه ای هرگز نخواهم کرد
در این دوران که یار غار من گردیده جلادم
بده ساقی مرا آن می که خاکستر کند فکرم
نیاید از خود و این روزگارم هیچ در یادم
مرا امید رونق نیست زین بازار بی معنی
چه گویم نشنود چون هیچکس افغان و فریادم
نه خشتی روی خشت من نهاد اینجا کسی از لطف
نه کس ویرانه دل از نگاهی کرد آبادم
چه حاصل می برم زین کشت آفت خورده ای ساقی
کجا گندم بدست آرم که در صحرای پر بادم
بزن مطرب نوایی تا برآید جان من از تن
که من مجنون صفت هنگام مرگ خویش دلشادم
به هر کس خنده ای کردم کشیدم تیغ دشمن کش
کشید از گرده ام بار آن که را دست وفا دادم
نه مجنونم که لیلایی کمند از زلفم اندازد
نه شیرینم که در دام آورد آواز فرهادم
میان دوزخ و فردوس عمری را تلف کردم
ز مکر دیو و اندرز ملک این ساعت آزادم
بده ساقی شرابی تلخ تر از بخت تلخ من
که ناگه از فراز عرش اندر فرش افتادم
نصیحت کمترم کن یاوه گویی نیک میدانم
برو واعظ که در فن بیان یک پایه استادم
چو پروا در کشم جامی ز دست یار آتش رو
که آتش واره خاکستر کند یکباره بنیادم
نه از کس شکوه دارم من نه از این شعر خرسندم
حدیث بغض خود را شرح اندر این غزل دادم
پروا-دی ماه 1392
برچسب:
نویسنده: پروا
تاريخ: شنبه
13 ساعت: :