به دامان وصلت مرا دست نیست
کس آگه از این داستان هست ؛ نیست
طلوع تو ای ماه کوتاه بود
کجا دل از این قصه آگاه بود
هوا سرد گردید و خورشید مرد
ستاره فرو خفت و ماهم فسرد
نصیبی نبردیم از روی تو
برونم فکندند از کوی تو
رقیبان که از عشق آزرده اند
بسی فتنه در کار ما کرده اند
تو را اینچنین زار بگذاشتند
مرا خام و دیوانه پنداشتند
گناهم اگر عاشقی بوده است
کجا دامنی از من آلوده است
سخن گفتم ایشان خروشان شدند
به یک شعله چون باده جوشان شدند
دریغا که میخانه را بسته اند
سبوهای میخانه بشکسته اند
دریغا که جام من از می تهی است
دریغا که این خانه از پی تهی است
تو را رخت زیبا اگر دوختند
به بازار بردند و بفروختند
چو مجنون اگر مرگ دریابدم
سر زلف لیلا به چنگ آیدم
هر انکس که از عشق بویی نبرد
چو گل در بیابان حسرت فسرد
بسی روزها هست و ما نیستیم
ندانیم اما که خود کیستیم
پروا/دی 80
برچسب:
نویسنده: پروا
تاريخ: شنبه
13 ساعت: :