خرید بک لینک
با من بگو حکایت این زنده گی که چیست
ما را دلی خوش و لب خندان چرا که نیست؟
شخصی غریق بحر بلا و ستم شده است
شخصی به تخت محنت و غم از چه بستریست
تفضیل زنده گانی ما اندر ین جهان
گویی حکایت قفس و رنج بردگیست
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
این فتنه ها به عالم ما از گناه کیست
پژمرده می کند ز چه آنکس که آفرید
گلهای نسترن که تماشای زنده گیست
با کس مگو که قسمت ابنای آدمی
پیمانه ای شکسته و خمخانه ای تهیست
دنیا اگر به قاعده می گردد از چه رو
هر گوشه ای که می نگرم فتنه و کژیست
فانوس می کشیم و شب از شب سیاه تر
آری علاج کار جهان مهر خاوریست
دل خوش به حور و قصر و سرای دگر مباش
از دولتی دگر چو نشانی نبود و نیست
"پروا" خموش باش که شیخ و فقیه شهر
خونت مباح کرده که جرم تو کافریست



پروا-دی ماه 89

برچسب: نویسنده: پروا تاريخ: شنبه 13 ساعت: :

صفحه بندی