خرید بک لینک

سپیده دمان ؛ به وقت سحر
به وقت فرو شدن آفتاب
و به ساعتی که روز ؛ رخت سیاه بر تن می کند
به وقت درخشش ستاره گان در آسمان شهرم
خود را تنها می یابم

وقتی که سایه ها رنگ می گیرند
به ساعت زایش تاریکی
به هنگام شب
در می یابم که همدردی نیست
که بی بهار مانده ام



آه
پرنده گان امیدم ؛ پرسوخته زاده شدند



در ساعت برگریزان
و تازیانه بادهای پاییزی
به ساعت بی برگی
در می یابم ؛ که نه آشیانی دارم
و نه سرپناهی تا در آن پناه گیرم




و نه شانه ای برای سر نهادن ؛ وقتی که فاخته ها می خوانند



چقدر درمانده و تنها هستم
و می دانم
که زنده گی کنایت طنزآلودی بیش نیست
و می دانم
که تا همیشه تنها خواهم ماند
که تا همیشه تنها باید بود



Hira Akhtar

ترجمه آزاد/ پروا

برچسب: نویسنده: پروا تاريخ: شنبه 13 ساعت: :

صفحه بندی