خرید بک لینک
در آن ساعت که جسمت را به خاک تیره بنهادند

تو را گویی شرابی از سبوی عشق در دادند

ز پا افتاده بودی گر در این دنیا ولی دیدم

که اندر مقدمت صد ماه و صد خورشید افتادند

نگارا گر سلامت را کسی پاسخ نداد اما

به دورت قدسیان امروز اندر شور و فریادند

ز تنهایی در این دنیا به لب آمد اگر جانت

ولی در پیشوازت هشت و چار اختر فرستادند

اگر ما از فراقت سر به زانو هشته ایم اما

ز دیدار تو سادات علی ای نازنین شادند

به دنیا همچو چوب از تیغ اندوهت تراشیدند

به عقبی بر سریر شاهی ات یکباره بنهادند

سیه پوشم ز هجران تو اما شاد هستم من

که یار نازنینم را گره از کار بگشادند

کی از خاطر فراموشم تو می گردی که می دانم

که خاک آلودگان درگهش تا حشر در یادند

سرودی خوان و جامی نوش و ساقی را دعایی کن

که اینجا همنشین هم ؛ بسی شیرین و فرهادند

خدا را عاشقی آموز و رندی پیشه کن جانا

که کین ورزان عالم جملگی در کفر و الحادند

به شعر دلکش "پروا" اگر رقصی کنی ؛ شاید

که ما را طبع خوش؛حالی تر و خطی روان دادند


پروا/مرداد 85

این غزل را در رثای پدرم نوشته ام

برچسب: نویسنده: پروا تاريخ: شنبه 13 ساعت: :

صفحه بندی