تو را ابرو بود این ؛ یا که تیغ تیز تاتاری تو را مژگان بود این ؛ یا که پیکانهای طراری تو را این چشم باشد ؛ یا بود پیمانه مستی تو را این لب بود ؛ یا انگبین سرخ بازاری تو را این روی باشد ؛ یا بود خورشید عالمتاب که پنهان می شود چون پرده از رخ "ماه" برداری تو را گیسو بود این ؛ یا کمند صید مشتاقان که اندر هر خمش افتاده چون من صید بسیاری قیامت باشد این ؛ یا آنکه قامت ؛ سخت حیرانم که محشر می شود چون سرو می آید به رفتاری بخوابد عالمی ؛ چون پلکها بر هم گذاری تو بمیرد آدمی ؛ چون دستها بر هم تو بگذاری بسوزد عشوه ات ؛ دامان گلرویان زیبا را پریشان می کنی احوال مردم را به اطواری مرا از حلقه مویت ؛ کجا تاب گریزم هست که همچون نقطه ای افتاده ام ؛ در خط پرگاری نباشد چون تو شیرینی ؛ ندیدم چون تو لیلایی نباشد چون تو معشوقی ؛ ندیدم چون تو دلداری بخوان "پروا" غزل در وصف یارم هر چه می دانی که ذوق حافظ و سعدی و وحشی توامان داری